مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
101
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
راز اين كه حضرت فرمود : « خداوند خواسته است كه آنان را اسير ببيند » و نيز فرمان نبوى مبنى بر بردن آنها همين بود . بنابر اين همراه بردن امانتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، در راستاى پيروزى قيام حسينى - اگر كه احتمال اسارت و زندانى شدن آنان درصورت نرفتن با امام در مدينه يا مكه هم نمىرفت - يك ضرورت بود ؛ تا چه رسد به اين كه احتمال زندانى شدنشان بسيار هم زياد بود ؟ نگرشى بر جزئيات آنچه پس از شهادت امام عليه السلام تا بازگشت به مدينه بر سر باقيمانده كاروان حسينى آمد ، گواه آشكار آثار بزرگ مترتب بر فعاليت تبليغى آن بزرگواران است ؛ و نشان مىدهد كه چنانچه زنان و كودكان در كاروان حسينى حضور نمىداشتند ، انقلاب حسينى نيز به پيروزى كامل نمىرسيد . « 1 »
--> ( 1 ) - محقق بزرگ ، مرحوم مقرم ، گويد : بهترين تفسير درباره اين كه چرا امام حسين عليه السلام با وجود آگاهى بر شهادت خويش زنان و كودكانش را به همراه برد ؟ اين است كه مىدانست چنانچه زبانى گويا و قلبى محكم قيام ايشان را ادامه ندهد و گمراهى سرجون و سركشى عبيدالله و ستمى را كه بر اهل بيت عصمت و طهارت - به خاطر ايستادگى در برابر منكر و بدعتهايى كه در شرع مقدس پديد آوردهاند - روا داشتهاند ، افشا نكند ، اين قيام به زودى از ميان خواهد رفت . سرور آزادگان بهخوبى مىدانست كه بزرگان دين از بيم عمّال حكومت قدرت دمزدن ندارند و بسيارىاز آنان در بند سلطهء بنى اميه هستند ؛ و بهترين نمونهء آن سكوت در برابر ستمى كه بر ابن عفيف روا داشتند مىباشد . سيد الشهدا مىدانست كه آزادگان خاندان رسالت با صبر و تحمل فراوان و دلهاى محكم و استوار خويش مىتوانند بدون ترس و واهمه مردم را از مفاسد و مظالم حكومت بنىاميه آگاه سازند و نيات فاسد آنان را در راه تحريف دين و تحريف حقايق و تبليغات سوء و زيانآور روشن كنند . حضرت مىدانستكه آنان مىتوانند نيات مقدس و اهداف عاليه شهيدان كربلا را كه براى احياى شريعت مقدس جان دادند ، براى مردم بازگو كنند . پردهنشينان خاندان رسالت ، در حالى كه دلشان به آتش مصيبت مىسوخت و گرفتارىهاى پياپى آنان را رنج مىداد و حزن و اندوه بر آنها چيره شده بود با بردبارى فراوان توانستند از مقدسات دينى دفاع كنند و چهره واقعى نظام حاكم را نشان دهند . در ميان آنان عقيله بنىهاشم ، زينب كبرى ، بود كه ذلت اسارت او را نترساند و شهادت عزيزان و شماتت دشمنان و فرياد بيوهزنان و نالهء كودكان و بيماران او را از پا درنياورد . او با كمال شهامت قضاياى كربلا را براى مردم شرح مىداد و در ميان غوغاى جمعيت ، بدون لكنت زبان سخنان كوبندهاش را ايراد مىكرد . آن حضرت ، در حالى كه هيچ يار و ياور و مردى جز امامى كه بيمارى او را از پا انداخته بود كسى با خود نداشت ، در برابر ابن مرجانه ، آن مرد سنگدل و بى رحم ايستاد . زينب در ميان زنان و دختران نالان و كودكانى كه از فرط تشنگى نفسهاشان تنگ شده بود قرار داشت و در آن حال پيشاپيش او سرهاى بريدهء برادر و ياران و فرزندان او را حمل مىكردند . بدن قطعه قطعه شدهء برادرش در ميان بيابانها افكنده و زير آفتاب سوزان مانده بود ؛ و چندين مصيبت ديگرى كه انسان را از پاى در مىآورد و انديشهاش را از كار مىاندازد بر دلش سنگينى مىكرد . ولى با همهء اين مصايب دختر حيدر كرار چنان آرامش و ثبات قدمى از خود نشان داد كه همگان را به حيرت افكند . او چنان سخن گفت كه گويى با زبان پدرش حرف مىزند ؛ و گفتار او در دل عبيدالله از تير بيشتر بود و چونان سنگ بر دهانش نشست . زينب عليها السلام فرمود : اينان گروهى بودند كه خداوند شهادت را برايشان مقدر كرده بود . از اين رو بهسوى قتلگاههاى خويش شتافتند خداوند به زودى تو را با آنان گرد مىآورد تا تو را به پرسش بگيرند و از تو انتقام بكشند . اينك ببين در اين باره رستگارى با چه كسى خواهد بود . مادرت به عزايت بنشيند ، اى پسر مرجانه ! حضرت زينب مردم غفلتزده را بيدار ساخت و آنان را از باطن خبيث و نيات فاسد سردمداران حكومت آگاه ساخت و خطاب به جمعيت حيران و سرگردان كوفه فرمود : آنان هرگز نمىتوانند دامن خويش را از قتل فرزند پيامبر و معدن رسالت و سرور جوانان بهشت پاك كنند . تلاش آنان بيهوده گشته است و در معامله زيان ديدهاند . آنان آتش غضب پروردگار را بر خود خريدند و در قيامت خوار و رسوا خواهند شد و عذاب الهى بزرگتر است ، اگر مىدانستند . پس از آن كه حضرت زينب از خطبه فراغت يافت ، فاطمه ، دختر امام حسين عليه السلام ، رشته سخن را به دست گرفت و با گفتارى روشن و قلبى آرام و آسايش خاطر خطبه خواند . خطبه وى مانند زخم نيزه بر دلها اثر گذاشت . در اين هنگام مردم دل از دست داده فرياد گريه و زارى بلند كردند ؛ و به ميزان جنايت و شقاوت بزرگ خويش پى بردند و به آن حضرت گفتند : اى دختر پاكان سخن بس است كه دل هامان را آتش زدى و سينهها را گداختى . پس از سكوت فاطمه ، امكلثوم برخاست و جنايت بزرگ مردم را به آنان گوشزد كرد . فرياد آه و نالهء مردم بلند شد و در طول سخنان وى بيشتر مردم مىگريستند . آيا مىتوان تصور كرد كه در آن روز ترسناك و روزى كه شمشيرهاى ستمكشيده بود ، هر چند كه در ميان قبيلهاش منزلتى بلند مىداشت ، بتواند يك كلام بر زبان جارى سازد . آيا كسى جز دختران اميرالمؤمنين عليه السلام جرأت داشت كه از جنايات پسر هند و پسر مرجانه سخن به ميان آورد ؟ هرگز ! بر زبانها بند زده شده بود ، دستها بسته بود و دلها مىسوخت .